قرتی بافت

ومن باز هم با دیدن این فروشگاه دلم خواست که برم مرکز خرید مخصوص کاموا و ساعت ها بچرخم و کاموا بخرم و ازینا ببافم

:)

پاییزِ من ؟ یه چیزی کمه ها چشمک

/ 8 نظر / 3 بازدید
سمانه

هوم یعنی میخوای قبول کنی؟ ایشالله که خوشبخت میشی عزیزم

لیلای محمد

به نام خدا به به دختر خوب هنرمند برا ما هم می بافی عایا؟!! ان شالله به حق امام رضا خدا تصمیم درست رو بندازه توی سرت!

؟

خوب برو/ بخر/ بباف/ عکس بزار اینجا/ ک ما هم لذت ببریم[نیشخند]

تیردادحسینی

ماه بالای سر آبادی است، اهل آبادی در خواب روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم: باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزۀ آب. غوک ها می خوانند. مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک من است: پست افراها، سنجدها. و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست. سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست. نیمه شب باید باشد. دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبی نیست، روز آبی بود. یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم. یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم، طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب. یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم. یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر برخورد. یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم. یاد من باشد تنها هستم.

سرمه

به بههه خانوم هنرمندددددد[قلب]

نینا

خیلی خوبه منم خیلی دوست دارم [چشمک] میدونی من خیلی چیزا رو دوست دارم اما دنبالشون نمیرم [ناراحت]