جمعه از صبحش دورمون شلوغ بود و همه  دور هم جمع بودیم خیلی خیلی خوب بود بیشتر از همیشه

تایممون ازاد بود و از صبح تا شب رو فقط فک زدیم :))) تازه تو اون شلوغی من یه ساعت خوابیدم !! منی که ظهرا نمیخوابم...چون ظهر که میشه و دورم خلوته باشه حتتما یه کاری انجام میدم یا یه کاردستی یا رسیدگی به گل و گلدون.. واصلا نمیتونم یه جا دراز بکشم یا بشینم .. حتما هم باید دورم خلوت باشه تا کارامو انجام بدم

اما جمعه فرق داشت , چون دورم شلوغ بود از انجام کارای شخصی و کاردستی نا امید شده بودمو دراز کشیدم و تمرکز کردم و خوابم برد !

شبش ینی دیشب, هیج حوصله ی تایپ کردن با گوشی نداشتم و به ایلا گفتم که تماس بگیره و حرف بزنه

این موقع ها فقط اون حرف میزنه و من گاهی با جمله های کوتاه جواب میدم :))) چون نزدیک مامانم میخوابم و نمیتونم بحرفم. صحبت میکنه .. خیلی خوب .. از روزای باهم بودنمون .. از اینده.. از لحظه ی دیدن من برای بار اول.. از همه چی

وسطاش هم من هی خوابم میبرد و صدام میکرد و میگفتم وای وای خوابم برد بگو عزیزم میشنوم:)) گفت راجع به چی حرف میزدم؟ منم میموندم چی بگم :)))

گفت میدونم خوابت میاد پس من حرف میزنم تا زمانیکه خوابت ببره و بعد قطع میکنم..

چشامو باز کردم و دیدم تماس قطع شده و با صدای اون خوابم برده

بهتتترین حس دنیا بود :)

/ 1 نظر / 13 بازدید
مایا

اووووو فففف منم حس پیرزن هارو میگیرم واسه خواب ظهر عسل! اما گاهی وقتی خسته ای میچسبه البته به شرطی که شب بتونی بخوابی من وقتی میرم شمال ظهرها میخوابم اصن نمیدونم اونجا چرا انقدر خواب ظهر بهم میچسبه. اصن مکالمه ی شب یک جوره دیگه س حرفا س*ک*س ی عشقی میشه! منم بارها برام موقع خواب یا این که بارها خواسته من بخوابم گوشی پیشم باشه نفسامو بشنوه از اون ور گاهی باید لالایی هم بخونم فک کن!