فرند میگه عسل تو حتما اینده ی خوبی داری ایشالا که خوشبخت میشی با این همه زحمتی که برای مامان و خونه میکشی و از خودت میگذری گاهی

میگم ایشالا!!!

انگار که با اون علامت های تعجب دارم به خدا تیکه میندازم ..که حواست هست؟؟ که داره جوونیم تموم میشه؟

ته دلم انگار کلی امید هست! و بهش کلی امید دارم.. به خدام

روزای اول اشناییمون هرشب کتاب میخوندم ..اون روزا که تازه رابطه ی عاطفیمون داشت شکل میگرفت و خودمون هم نمیدونستیم..من تو جام ک دراز میکشیدم برخلاف همیشه ک ذوق خوندن ادامه ی کتاب رو داشتم..ذوق حرف زدنای ایلا تو وای بر رو داشتم و کتاب رو میذاشتم رو پام و همزمان با خوندن کتاب با ایلا هم حرف میزدم..اون روزا کتاب من او را دوست داشتم نوشته ی اناگاوالدا رو میخوندم و انقدددر حسای خوب بهم داده بود که ایلا گفت یه خلاصشو برام میگی تو وایبر؟

منم انقدددر براش نوشتم با نثر خودم خلاصه ی کتاب و بیشتر جاهای خوبش رو نوشتم و این کار سه شب طول کشید..ینی هر شب ک حرف میزدیم من ی تایمی رو به نوشتن اون کتاب اختصاص میدادم ..اون حس هنوووزم برام شیرینه ...حس تایپ کردنش با جون و دل و اینکه میدونی ایلا داره کیف میکنه با کلمات و جمله هایی که مینویسی

یه بار که رفتم پیشش..کنار همه ی چیزایی که براش برده بودم کتاب من او را دوست داشتم رو هم براش خریدم و بردم

دیشب تو اسکایپ کال..من دلم گرفته بود ...رفت و کتاب رو اورد و گفت میخوام برات بخونم...من چشامو بسته بودم و گوش میکردم با جون و دل..انقدددر حسای خوب گرفتم و اشکام از شادی میریخت!!! تا این حد دل نازک شده بودم بخاطر اون هورمونای زنانه ک نزدیک بودن

بهش گفتم ایلا؟ خوندنشو قطع کرد و گفت جااانم؟ گفتم من این لحظه رو خیلییی دوس دارم و قدرشو میدونم ...

دیگه خبری از دل گرفتگی نبود و شاد بودم

با صداش خوابم برد...باز هم بهترین حس دنیا ..با تصور بغلش و لباش کنار گوشم که زمزمه میکرد..

کاش اتفاق بیفته واقعیش

/ 0 نظر / 75 بازدید