92 از اولش که اومد بد اومد

جدای از مسافرتای زیادمون و خوش گذرونی های دسته جمعیمون که خیلیییی خوش میگذشت و بابت خانواده ی باحال و پایه م خداروشکر میکنم اما این وسط ذهن من آشفته بود و فقط این گردشا میتونست منو آروم کنه و ازون فضا دور کنه

پیداشدن یه نفر که برای اولین بار بود یکی گند میزد به رویاهام :| از یه طرف خردم کرد.

باشه خدا اشکالی نداره همه رو نادیده میگیرم

اما انگار دنیا داره روی خوشش رو بهم نشون میده

من صبورانه منتظر روزای بهترم هستم و میدونم از ته دلم ایمان دارم که 93 میشه یکی از بهترین سال های زندگیم

و پشت سر اون سال های بهتر ترِ دیگه ی زندگیم :)

همیشه آجیم میگفت خدا تو که انقدر مامانمو دوست داری یه سر سوزن ِ اون علاقه ای که به مامانم داری رو به من داشته باش و خوشبختم کن ... :)

خدا منم الان همینو ازت میخوام

:)


برچسب‌ها:
+ شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ emperor نظرات ()